روز مادر
-
تاریخ: 1399/11/13 ساعت: 22:59
یادمه دو سال پیش قبل از عید نوروز یه تایم حدودا ۸ روزه به خودم ریاضت دادم که مثلا لاغر شم و بعدشم قرار بود یه کیک شکلاتی بخورم! الآنم یه چیزی تو همون مایه هاست با این تفاوت که قبل از عید نیست، و به جا
یهو تصورش کردم
-
تاریخ: 1399/11/13 ساعت: 22:59
Home Email Profile Design چون میگذرد... ... یهو تصورش کردم فکر کن برسی اما دیگه جونی نمونده باشهچه ترسناک!! Tags : ● دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ ● 3:21 ● Man
خدا منو ببین
-
تاریخ: 1399/11/13 ساعت: 22:59
دلم گرفته، یه جور عجییییب دیشب رسیدیم، خونه سرد بود، شلوار هم یادم رفته بود، یکی از مزخرف ترین شبای زندگیم رو به لحاظ شرایط گذروندم، صبح پر از کار، که تازه نصفشم من همراهشون نبودم، بعد ناهار خونه ماما
شدیداً بد نوشتن یعنی:
-
تاریخ: 1399/11/13 ساعت: 22:59
یه وقتایی شاید یه اشکایی تقاص باشن! و چه تلخه که بخوای تصور کنی اتفاقی که برات افتاده تلافی روزگار بوده!!! تصور! نه ، واقعیت +تو ماشین بودیم در حال رفتن به مغازه آقای حسینی، گفتم تو نمیفهمی من چی میگ
جمعه ی...
-
تاریخ: 1399/11/13 ساعت: 22:59
میگه تو چقد حالت بده، من دیگه نمیارمت نیشابور گفتم کار خوبی میکنی گفت مگه اینکه جایی دعوت باشیم گفتم اره، جایی دعوت باشیم، هه ____________________________ کاش زود برسیم به صبح یکشنبه چه بده یه کاری رو
خیلی میتونم بنویسم امشب
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
بعد از دو سه روز گند اخلاقی به معنای واقعی، امروز با دلی خون همراهِ آقای برادر و غزاله و آقای برادرش رفتیم بیرون، باروووونِ شدید، خیابونا شلووووغ هوا سرررردیه ذره زودتر از موعد به قولی که به شکمم داده
وصف لحظه:)
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
28 اسفند باشهرو تختت دراز کشیده باشیپرده ی اتاق کنار زده شده باشهآسمونی که با تمام توان داره میباره ، اونم برفو بعد از مدت ها صدای گنجشک ها:)))دیگه همین
خداحافظ
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
بعد از ۷ سال، امسال پستِ آخر نداریم:)با مقیاسِ اون جمله ی معروف، من عید ندارم(مجدد)امسال اولین سالی هست که ذره ای حس ندارم نسبت بهش:)هفت سین وسایلش آماده ست ولی هنوز نچیدماتاقمم که یه بار تکوندم اما ا
اولِ فروردین!
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
متفاوت ترین ۱ فروردین زندگیم بود امروزمثلا با آقای برادر رفتیم جایی نه ۴ نفری، اونم فقط خونه پدر بزرگ هامثلا اینکه من امسال و درواقع امروز با پدیده ی فضولی در نوروز مواجه شدم و اعصابم ترکید(از اون سوا
کمی تا قسمتی صادقانه
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
بعد از حدود ۵۰ روز نوشتن برام سخته، بیشتر به خاطر اینکه یه اتفاق هایی این بین وجود داشتن که دلم میخواست یادداشت بشهولی خب نشد. حقیقت اینه که من نوشتن رو هنوز دوس دارم اما دیگه توانی برای مخفی کردنِ حس
منفی ولی واقعی
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
به خاطر یه حس ماورایی مزخرف، همیشه دلم میخواد فکر کنم بالاخره همونی میشه که من میخوامولی این نیست، اون زمان هایی که یادم میاد من هیچ فرقی با بقیه آدما ندارمو از فضا نیومدم که بخواد برام معجزه اتفاق بی
مرگ که بهتره...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
تا یه مدت قبل ، وقتی که از خواب بیدار میشدم میگفتم آخیش خواب بود(به خاطر کابوس های وحشتناک)الان وقتی که بیدار میشم و یادم میاد واقعیت چیه، دوباره سعی میکنم بخوابمو من این روزا تمام دلخوشیم زمان خوابهبدتر از این وضع داریم مگه؟
شاید آخریش باشه
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:02
ساعت نزدیک ۵ صبح، من هنوز بیدارولی قراره بخوابم، اما بعد از خواب چه اتفاقی میفته؟؟؟دو حالت داریم، یا من رو به موت تر از اینی که هستم میشمیا اندکی انرژی مثبت، مقدار قابل توجهی تلاش، و به قول آقای برادر
ادامشو بعدا مینویسم!!!!تولدانه
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
الان شده ۱ آبان، ۲۴ ساعتِ دیگه همچین ساعتی دومِ آبان هست، روز تولد من، تموم شدنِ ۲۳ سال از عمرم شاید یکی از تلخ ترین حسای زندگیم باشه که بخوام الان بنویسم اینی که هستم اصلا اون چیزی نیست که قرار بود ب
سورپرایز!
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
کاملا اتفاقی دقیقا شد یک ماه که ننوشتم و خب خیلی اتفاق ها افتاد در طول این یک ماه چیزی که امشب باعث شد بیامو بنویسم این بود که، نمیدونم تا الان اینجا چیزی درموردش یادداشت کردم یا نه اما من تو زندگیم ا
خدایا مرسییییی
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
پیروِ پست قبل، باید بگم بی اندازه لذت میبرم وقتی همه چیز دست به دست هم میده و مناسب ترین حالت "ممکن" اتفاق میفته دیشب واقعا خوب بود امشب مهمون دارییییم، منم خسته ام، ولییییی سعی میکنم خوب باشه تمام حس
انرژی مثبت
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
یه سری آدما تمام وجودشون پره از انرژیِ مثبت، شاید حقیقت چیزِ دیگه ای باشه، شاید پشت پرده زندگیِ این آدم های به ظاهر توپ غصه هایی وجود داره که ما ازش بی خبریم، اما همین بی خبری باعث میشه که از کنارشون
سرهنگ مهربون:)
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
تصمیم گرفتم قبل از اینکه گواهی پزشکیم باطل بشه برم امتحانو بدم دیشب ۵ خوابیدم صبح گوشیو گذاشته بودم واسه ۹:۳۰ بعد خیلی یهویی گفتم بریم که ۱۱ آموزشگاه باشم مربیم رو ببینمو... بعد از حرف زدن با مربی رفت
احوال چالشی!
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
رفتم از آرشیو دنبال تاریخ یه اتفاق در دی ماه ۹۶ بگردم بعد داشتم فکر میکردم نوشتن هیییچ فایده ای هم که نداشته باشه همین که یه وقتایی میشه یه چیزایی رو تو نوشته ها پیدا کرد خیلی خوبه و چقدر من امسال زیا
حالا که میروی
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
خیلی خیلی کم پیش اومده تا حالا که یک قطعه موسیقی حال منو این مدلی عمیق تحت تاثیر قرار بده اینکه موسیقی چقدر عشق هست و چقدر لذت بخش و و و...اینا همه بماند اما اینکه حسیو که نداری بهت منتقل کنه قسمت عجی